دیالوگی از فیلم یا قسمتی از کتاب، پادکست، نوشته های خودتون و یا هرچیزی که بنظرتون فشنگ بوده رو برام مینویسین؟
دیالوگی از فیلم یا قسمتی از کتاب، پادکست، نوشته های خودتون و یا هرچیزی که بنظرتون فشنگ بوده رو برام مینویسین؟
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
حافظ
در آغوشم بگیر و نجاتم بده،قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آیینهها میبینمش!
"داستایوفسکی"
vless://a680004b-46ed-c8c2-31f2-b2b577e2651d@srv-p0.netmaster.cam:8080?type=ws&host=&security=none&sni=1&alpn=&path=&headerType=false#P14500-Bot
پریشب داشتم کتاب « فریدون سه پسر داشت » از عباس معروفی و میخوندم ، که البته مضمون داستان خیلی مشترک با الان بود .. یه جا نوشته بود :
شهر چنان از جوانان تهی می شود که سر هر کوی و برزنی ، حجله ای برپاست .