۲۷ مطلب با موضوع «آنچه گذشت-» ثبت شده است

من نمی‌تونم

از صبح نشستم پایه لب تاپ...چهل دقیقه تمام من درگیر روسن کردن لب تاپ بودم چون سیمش اتصالی داره!

بعدش که بالا اومد فلش ملشو زدم و فایلارو باز کردم و نشستم کارمو کامل کردم

بعدم سیوش کردم تو فلش

بعد اومدم برم سایت مدرسه که دیدم اینترنت قطعه=) اینترنت لب تاپ مشکل پیدا کرده و به هر دستگاه وای فایی که وصل میشه میزنه نت نداره 

بعد گفتم اوکیه همجیز اوکیه...از اون تبدیلایی  که فلشو به گوسی موسی وصل میکنه رو اوردم و فلش رو زدم به تبلتم..

فایلای فلش تو تبلت باز نمیشد...اوکی..گوسی مامانمو امتحان کردم...اون تو هم نیورد

به مامانم گفتم یه نگاه اینور یه نگاه اونور نسد که نسد...رفتم فلسو زدم به لب تاپ فایلو باز کردم دیدم پریده...میخواستم بزن متو سرم که گفت مبازم اوکیههه خهایتا دوباره درستش میکنم..

ولی خوشبختانه رفتم دیدم تو خود لب تاپ سیو شده پس دوباره انتقالش دادم تو فلش

بعد رفتم تو تبلت و دیدم همچنان فایلا و پوشه بالا نمیاد

مامانم رفت یه تبدیل دیگه اورد -این اصل بود و ماب گوشی خودش بود و اصلا لق نمیزد و باهاش مشکلی نداشتم"-"

اونو زدم و همجی اوکی شد...

درخالی که مامانم مثل ازرائیل بالا سرم وایساده بود رفتم کارسنج و فایلو انتخاب کردم ...دیدم مامانم بالاسرم بی حوصله وایساده فلش و تبدیلو کندم دادم بهش بعد اومدم سراغ تبلت...دیدم فایلی که اپلود کردم پریده...اون موقع بود موهامو کندم=)))

الانم بی نت و بی تبدیل دارم جه کنم چه کنم میکنم که اگر برم سراغ مامانم قراره فحش بخورم...

ای کاش فحش باشه از بس غرغر میکنه و بهت چرت و پرت میگه اناگر اونه که از یاعت ۳ پایه لبتاپه فقط سر یه بند نوشتن پوستر...

ای کاش بایام مامانم بود مامانم بابام... ۹۹ درصد مشکلات کوچک حل بودㅠㅠ

  • ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۰۲

    @-@

    یکی از پشکلات  بزرگ کوچگ من نداشتن و پیدا نکردن عنوانه

    دارم بهترین سال و روزای عمرمو میگذرانم

    اصلا نوجوونی و دبیرستان>>>>

    حال و هوایی که نوجوونی داره>>>>>>

    بزارید از ۱۲ تا ۲۷ سالگیمو بجای ۲۷ تا هروقت که قرار هعمر کنمو دوباهر و دوباره زندگی کنم

    خوشی ها و خاطراتی که الان دارم از بس خوبه که حاظرم با تمام خاطرات بدم دوباره و دوباره زندگیش کنم

    دیروز مراسم نامزدی یه بنده خدایی بودیم و من کل مراسمو فقط پسر عموم که ۲۷ اذر به دنیا اومده رو بغل کردم و انگار یه مارشمابوس توپولو (؟) بغل کرده بودیㅠㅠ

    شیکم داااشتتنیحیججی ببینید خیلی کیوته که یه نینیه کوچلو موچولو اندازه یه توپ تنیس شکم داشت هباشه و نرم باشهههسحسحیم

    امتحانامو دارم بیشترشو خوب میدم با اسنکه دیگه نمیکشم.."-"

    مشکلاتی که یمدت داشتم حل شده و انگار دارم تو رویاهام زندگی میکنم...

    یکی از بهرین دیژگی هام میتونه این باشه که نمیتونم بیشتر از ۳ روز ناراحت بمونم

    امروز سر زنگ ازمایشگاه یه شیشه پیدا کردم و بالای مچ دستم رو بریدم...همون موقع کل بچه ها: تینا شیشه دستشه...منی که زوب زدم بهشون با نگاه الان جرم میده جرا گفتید* ...اونایی که سعی دارن درستش کنن و میگن اصلا ه مدستشو نبرید..."-"

    زنگ که خورد رفتم بهش گفتم من حتی نزدیک رگمم نزدم احمق حتی عمیق نبریدم چون جرئتشم ندارمم چرا گفتینینیم

    بعد اینطوریه که فکر کردم میخوای به خودت اسیب بزنی چون یه حاطره بد دارم و...

    من درحال اشک ریختن*

     

    من فقط دلم یه زحم کوچولو موچولو میخواست ㅠㅠ 

    این چه مرضیهه که نصف ملت از زخم خوششون میاد؟"-"

    الانم به طرز عجیبی رو مور منفی ایم ...

     سر همون زنگ ازمایشگاه لعوام سد با بچه ها...داشتن جامدادی م نبدبختو پرت میکردن اخرم خورد تو صورت من بعد معلم دیدتم گفت ۵ نمره علومتو بهت نیمدم که مال ازمایشگاه...=))

  • ۱
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • دوشنبه ۴ ارديبهشت ۰۲

    چه گذشت..

    گند ترین و البته عجیب ترین و مزخریف ترین و باحال ترین هفته های زندگی خود را میگذرونم

    تبلت گرامیو تابستون شاید سال پیش یا امسال زدم شکونم.

    امسال-چندوقت پیش- داشتم ظرف میشستم و اب رفت تو این کوفتی^-^ خشکش کردم مشکل برطرف..

    امروز! امروز مهمه...

    قلش بک به دیروز*

    خوابیدم تا ساعت ۴  و  من واقعا کمبود خوابو نمیتونم تحمل کنم و اره... ۴ و چهل دقیقه نشستم پایه درسم ۳ ساعت یک فصل خوندم بعدم اومدم استراحت و وقتی میخواستم دوباره برم پایه درسم میدیدم که مخ منمیکشه

    پش ساعت ۱۲ خوابیدم و خواستم که ساعت ۲ نصفه شب پاشم تا دو سه ساعت درس بخونم و اره خواب موندم اخر ۶ پاشدم تا ۵ دقیقه به ۷ درس خوندم و من باید ۷ و کمتر از ۱۳ دقیقه میزدم پایین 

    تو این یه ربع اینطورا صبحونه اوکی کردم و لقمه گرفتم و چشمم به کاپچینویی که پدر گرامی خریده بود افتاد و اره اونم درست کردم ریختم تو فلاکس و گذاشتم تو کیف

    و من خب تبلتمو قاچاق میکن مدرسه و تو زنگ تفریح اهنگ گوش می کنم^-^

    از شانس عن من کاپو چینوئه ریخت گند به کیف و دفتر کتابم و  صندلی ماشین و...

    تو مدرسه زنگ هنر هم عکس گرفتیم از احمق بازی هامون -داشتیم ج ح بازی میکردیم و بعد درحین بازی یچیزی شد زدم دماغ دوستم و پیشونی اون یکس دوستمو پوکوندم:)))-

    بعد اره موقع اکس گرفتن تبلتم اوکی بود.

    برگشتم خونه دیدم صفحه تبلت قرمزه کمرمگ و سمت چپش یه نوارر سبزه ^-^

    سشوار کسیدم اوکی نشد

    الانم اومدم برش داشتم د دیدم که قرمزیه بیشتر شده و شبزه شده مشکی هیچ کلی هم پیشرفت اومده جلو تر^-^

    اره دیگه فکر کنم تو مرخص شه

    عا تازه اون فلاکسه مال مامانم بود و خیلیم دوستش داشت ولی من تو مدرسه حاش گذاشتم^-^

    رمز اکانتمو عوض کردم چون قبلیه یادم نمیومد و امیدوارم بتونم این یکیو در ذهن خود نگه دارم::))) 

     

    +یه نوار نازک از این صفحه قرمزه برگست ه حالدعادیییششش امیدی هستتت؟xDㅠㅠ

  • ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • يكشنبه ۲۰ فروردين ۰۲

    Daily #12

    ساعت هفت و نیم پاشدم و واقعا دلم میخواست بخوابم. دیدید گاهی تو یه حالتی میشنید و میخوابید که یه حس خوبی بهتون میده؟ من اون موقع همچین حسیو داشتم. خلاصه که به اجبار پاشدم رفتم سر کلاس و حدس بزنید چیشد..معلمون نیم ساعت با تاخیر اومد!"-"

    زنگ چهارم کلاسم دینی بود که من پاشدم رفتم پازل درست کردم سر کلاسش::)

    بعد حوصلم نکشید دیگه و اومدم رو تختم و سرمو گذاشتم رو عروسک خرسیم و دراز کشیدم که زنگ خورد و کلاس تموم شد و بعدش تفکر داشتم که اخرین زنگم بود ولی من تو زنگ تفریح خوابم برد^-^ در نتیجه من یه ربع اخر رو به کلاس رسیدم.

     

    بعد کلاس دوباره رفتم پایه پازل بازی و دوبازه اومدم سونتین این د سوپ دیدمD: 

    که ساعتای نمیدونم چند شد که داشتیم تو وب ویولت اسمشو حدس می‌زدیم که یهو مامانم صدام کرد و رفتم گفتم بله؟ و گفت امادشو و یه دوش بگیر میخوایم بریم موهاتو کوتاه کنیم^-^

    بزارید بگم من همون موقع نرفتم دوش بگیرم و همچنان داشتم چت میکردمxD

    ولی بعدش  رفتم دوش گرفتم و اماده شدیم و رفتیم~

    ~~~

     

    تو آرایشگاه یه خانمه یه لباس اینه ای پوشیده بود‌XDDD با کفشای پاشنه بلند نقره ای اکلیلی~

    سرشون خیلی شلوغ بود و ما منتظر نشسته بودیم. قبل ما یه خانمه بود که موهاش کاملا سوخته و پلاسیده بود و ببینید موهاش که خشک شد تازه فهمیدم چقدر موهام لخت و نرم و خوبهXDㅠㅠ

    نوبت من شد و من عکسمو دادم که از رو مدل موهامو بزنه... درحینی که داشت با ماشین پشت سرمو میزد فکر کنم مامان همون خانم آینه ای عه، که فکر کنم صاحاب اونجان رو به مامانم گفت  نوجوون های امروزی همشون دارن موهاشونو با ماشین و نمیدونم چی‌چی میزنن و کلا کوتاه میکنن و پسرونه میزنن~

    بعد مامانم تایید کرد و یکم باهم راجب این موضوع بحث کردن که مامانم گفت کلا جای پسرا و دخترا عوض سده دخترا کوتاه میکنن پسرا بلند...منم داشتم به هیونجین و جونگهان با موهای نسبتا بلندشون فکر میکردم که چقدر جذابن..

    ~~~

    موهامو پشتشو کاملا کوتاه کرد که خانم آینه ای عه با موهای فر و بلندش اومد از پشت سرم بوم‌رنگ گرفت و گفت چی بود چی شد.."^"

    الان اینو تعریف حساب کنم یا چی؟XD خب به من چه مدل موهای قبلیم بلند شده بود و زشت شد...

    اره خلاصه رفتم استوری پیج اینستاگرامشونXDD

    بعد اینکه ارایشگره کارش تموم شد زدیم بیرون و رفتیم یه بستنی خوردیم و خب ما ناهار نخورده بودیم و من صبح ساعتای ۹ یه ساندویچ نون تست با تخم مرغ برای خودم خودم درست کردم و خوردم و قبل رفتن به ارایشگاه یه کیوی کوچولو خوردم و در طول روز حتی ابم دیگه نخوردم و از گشنگی داشتم می‌مردم

    اره بعدم اومدیم خونه و من تو اسانسور خونه داشتم عکس میگرفتمXDD کلا هرجا اسانسور سوار میشدیم من عکس میگرفتم..

    بعد شب ساعت 8 و نیم من لباسامو عوض کرده و گوشی موشی ضد عفونی کرده اومدم روی تخت ولی خب حوصلم نکشید پست رو بنویسم-

    یعد کلی با دوست مدرسه قبلیم حرف زدم و هستی دوست امسالم و خب ببینید هستی کلی از شب چهارشنبه سوریش داشت برام میگفت درحینی که من داشتم اینجا برای سونتین عر میزدم"^"

    تازه بیشور با بچه های اکیپشون اومده بودن کوچه بالایی ما...فشار چیه اصلاㅠㅠ 

     

    پی‌نوشت) من موقعی که میخوام تو حموم سرمو بشوزم بیش از سه بار میشورم..یعنی یه بار شامپو میزنم دوش میگیرم و دوباره شامپو میزنم و دوش میگیرم..بعد اومدم لیف زدم و رفتم زیر دوش تا کفا و اینا رو بشورم بعد خواستم دوباره لیف بکشم چون یادم نمیومد لیف زدم یانه^-^ همینقدر حواس پرت

     

    پی‌نوشت) مامانم واقعا عجیب بود راجب مو بخواد همچین حرفیو بزنه چون قبلش بهم گفت هر مدلی که دوست داری بزن:')... تازه وقتی ارایشگر سوال پرسید که چطوری باشه و اینا مامانم رو به  آرایشگر گفت بزارید هرچی خودش میخواد باشه

     

    پی‌نوشت) هستی کاملا شبیه لینوئه..یعنی از بس سیخوک میزنه بهت تو از دستش در امان نیستی"-" تازه این گازم میگیره که فکر کنم تو اسکیز هنوز رواج پیدا نکردهxD یبار سر کلاس معلم ریاضی -معلم سردی که میگه سر کلاس من جز تخته هیچ جایی رو نگاه نکنید- داشت انگشت میکرد تو پهلو و باسنشونxD اخ بشگون هاشم درد داره دستاشم سنگینه...

     

    پی‌نوشت) در اخر عکس موهامD: این عکس مدل موهامه که از روش زدم چرا شبیه سهونه...نکنه خودشه؟xD  و این عکس خودمه^-^ 

  • ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • پنجشنبه ۲۵ اسفند ۰۱

    bye guys hi ladies

    1.سرما خوردم

    2.دارم ایگنورتون میکنم به روم نیارید

    3.جمعه صبح از یزد برگشتیم

    4.نهم دهم تو یزد مواد زده بودن::))

    5.مدرسه مارو اسمشو باید بزارن مدرسه قهر کنان-

    6. من و هستی برجوری قاطی ماجرای بچه ها شدیم که خودمون داریم براشون عر میزنیم

    7. امروز فهمیدم با اینکه من بینتون خیلی بچم ولی بین همکلاسیام واقعا بیشتر از سنم میفهمم

    8.ببینید بچه هامون خیلی بچن

    9. حس میکنم قراره از بس سرفه کنم تا بمیرم

    10. وقتی داشتیم وارد راه اهن میشدیم کیفامونو گذاشتم تو اون بیلبیلکه ته چیز کنن استرس داشتم ویپ تو کیف هستیو که شریکی خدیدیمو بفهنمن...سر همین رفتم پیش دینا دهمیمون بهش گفتم اینطوریه...گفت نزار تو کیفت بزار تو جیبت...بعد دیدم خودش بیشتر از من استرس داره ...از همون لحظه فهمیدم یچیز بزرگ تر حمل مکنه::)

    11.تو دستشویی -فرنگی- بودم یهو ایرپادم از گوش راستم افتاد و ققط اینطوری بود سوراخو بپوشون میوفته تو چاه...خلاثه افتاد زمین...رفتم دستامو بشورم ایرپادم از گوش چپم افتاد یه دو ثانیه زیر فشار اب شسته شد:::))

    12.بین ایدلای کیپاپ باید مسابقه عکاسی گذاشت...لعنتی من میخوام کودکم به زیبایی عکسای شما باشه اصلا..

    13. اجازه بدید پدر بچه ایندم عکسای کینو باشتxDㅠㅠ

    14. چطوری رل میزنید انصافا...یکی از دوستام طوری رفتار میکنه انگار رلشم با اینکه نیستم و نیستیم نمیتونم تحملش کنم"-"

    15.معلم زبانم دیده از اول سال نمرم بیست بوده تو همچی امروز گفت تحقیقتو اوردی؟ منم که از مسافرت اومده بودم گفتم نه...ازم نمره کم کرد::))

    16. داستان تحقیق مربوط به زبان نبود...بحث فرق house vila home apartmen و این داستانا بود بعد من فرق ویلا و هوس رو نمیفهمم و نمیفهمیدم...هیچ ربطیم به زبان ندااااشتتتت بهم تحقیق داد قرار شد برم عکس پرینت بگیرم:::))) نگرفتم-

    17. من خیلی خوشحالم معدلم تو زبان خوبه و معلم برای بحث پروژه درسی و این داستانا یه درس سخت رو میندازه به من...جالب اینجاست عون درس سخت راحتهههنیمیمبمب

    18.دارم به امتحانای میان ترم دوم فکر میکنم:))

    19. امروز از مدرسه اومدم تا ساعت ۵/۶ داشتم با مامانم حرف میزدم بعد اومدم تو تخت دیدم خوابم میاد ساعت 18:17 بود...کوک کردم رو 19:17 خلاصه گرفتم خوابیدم 19:16 پاشدم -فقط مغژم پاشد- مامانم اومد تو اتاقم گفت خوابیدی؟گفتم اره گفت دارم میرم بیرون و فلان پلان -یادم نی- بعد همون لحظه صدا زنگم در اومد قطعش کردم مامانم رفت منم خوابیدم..ساعتای ۱۰ بود یهو پاشدم دیدم صدا زنگ در میاد دینگ دینگ دینگ دینگ درو باز کردم رفتم در خونرو هم باز کردم بابام گفت جرا جواب نمدیدی و درو باز نمیکنی خواب موندی؟ تا گفتم اره مامانم از پایین دوبره دینگ دینگ دینگ زنگ میزد"-" از اونجایی که صدام گرفته یه اهی گفتم ولی تو خفا:| خفا؟ چمیدونم

    20. اوضاع مدرسه خیلی عنه

    21. من صدامو سر پای دوستم پا شکستم از دست دادم:::)))

    22,رفتیم سافاری سوار شدم داشتم به این فکر میکردم که تانیا -همین پا شیکستمونو- رو بیارم سافاری..به ناظممون گفتم سافاری اصلا اسیبی به پاش نمیزنه و فلان پلان...گفت مسئولیت قبول میکنی اگر بعدش پاش بشکنه بره عمل و فلان؟ گفتم اره...-ببینید من اصلا ادم مسئولیت پذیری نیستم و حتین میدونستم در  قبال این مسئولیت کوفتی باید چیکار میکردم- خلاصه مادرشم گفت مشکلی نداره بره و...ما بردیمش...بهش یسری نکات گفته بودن انجام بده تا پاش اسیب نبینه و من فقط داشتم جیغ و داد میکردم که تانیا پاتو لگییییررر بجه ها وزنتونو روش نندازین و این چه گوهی بود من خوردممم:::))))

  • ۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • يكشنبه ۷ اسفند ۰۱

    Daily #11

    من ریدم تو اسن شانس و فرصتایی که یا خودم گند میزنم توش یا خانواده

    مثلا فرصت ۳ هفته ای درس خوندن که خب این موردو همه تجربه میکنیم"-"

    اقا من یه ماهه از وقتی گفتن میخوایم بریم یزد برنامه چیدم برا کل این یه ماه"^"

    قرار بود با خانواده بریم خرید-نه لباس خونگی و نه یچیز محجبه بیرونی و نه هیچ چیز دیگه ای ندارم.،،حتی همه جورابامم سوراخ بود"-"..-

    بعدم قرار بود با هستی اینا بریم خرید و کافی شاپ اگر بشه...

    بعدم که یزد...حتی اگر مامان بابام اجازه میدادن میخواستم اون تایمی که میخوایم سوار اتوبوس بشیمو پیس هستی اینا باشم... -روز دوشنبه میریم مدرسه تا ۳ مدرسه ایم...۳ تا ۷ وقت ازاده که وسیله ها و اینارو جمع کنیم که من خواستم پیش هستی باشممم

    بعدم تو یزد قرار بود با باران و تانیا تو یه اتاق باشیم و قرار بود که کلی خوش بگذرههه

    ولی خب بزارید بگم مثل همیشه گند خورد

    چهارشنبه از مدرسه برگشتم و قبلش داشتیم برف بازی میکردیم ته مدرسه اومد جمعمون کرد داخل و نزاشت تو خیابون برف بازی کنیم"-"....من اون روز نمیخواستم برم خونه...گفتم احتمالا بخاطر برف و اینا بابام نره سر کار ولی خب اومدم خونه دیدم نیست...به مامانم گفتم که میشه امشب بریم بیرون و گفت من و پدر میخوایتپ بریم بیرون کار داریم...خلاصه که بابام ۸ ۹ شب اومد خونه و کلا همچی کنکل شد

    پنجشنبه من رفتم محل کار بابام چون واقعا دیگه نمیتونم خونه بمونم...اونجا به هستی زنگ زدم گفتم امروز بریم خرید و...اونم گفت امروز کلاس دارم نمیتونم

    ساعت ۴/۵ بهم زنگ زد گفت کلاسش کنسله...همون موقع که زنگ زد مامان بابام داشتن میرفتن بیرون...رفتم اتاق پیش بابام که داشت اماده میشد بهش گفتم اینطوریه نمیشه منو بزارید مرکز خرید بعد خودتونم بیاید دنبالم؟ گفت به مامان بگو..مامانم همون موقع گفت نه...بعد به بابام گفتم خب نمیشه هستی بیاد خونمون بریم کوجه برف بازی و وین داستانا...اونم کنکل کردن و من فقط میخواستم گریه کنم...حالا مامانم این دوشب چه کاری داشت که میخواست بره بیرون؟ میخواست بابام بره خرید که کفشی که روز پدر دادرو عوض کنن و مامانم بره خون هدوستش و بابام دم در خونشون مثل راننده شخصیش عمل کنه"^"

    وصلا چصمممم

    امروز که جمعه باشه هم قرار شد بریم خرید ولی کنسلش کردن انداختن فردا،،.حالا فردا من قراره با هستی برم بیرون و نمیدونم کی قراره که وقت کنم دوبار با دو مکان و افراد مختلف برم :::))

    الانم دوتاییی رفتن امپول مامانو بزنن^-^

    ولم کنین جیغ بزنم

  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • جمعه ۲۸ بهمن ۰۱

    Daily #10 (بیشتر خزعبلات)

    نمرم ۱۹ و خورده ای شده و جزو ده نفر برتر بودم و اسممو رو بورد زدنxD

    نفر هشتم شدم-

    کل مدرسه اینطورین راز موفقیتت چی بود؟

    پشمام این تینائه؟

    از تو بعید بود!

    تو که شیطون مدرسه ای...

    کادو ولنتاین گرفتم"-"

    خوشحالم ولی نیستم-

    چطوری من به یه بنده حدایس بگم که نمیخوام که تو اردو باهم باشیم؟ چرا نمیتونم بهش نه بگم؟ چرا اون بدبخت تنهای تنهاست؟

    بی نتی دارد مرا میقولد

    بجز دوران پریودم که احساسات و این داستانا کلا قاطی میشه بنده خودمم یه مود مریودی دارم که هرز چندگاهی میاد سراغم که شامل افکار منفیمه که دوباره مرا از درون میقولد^-^

    آیسا:> تولدت بازم مبارکD:

    wei wei wei wei

    خیلی انگورم میکنینا

    وای دلم میخواد برم به یسریا کامنت بدم از جمله هیکارو ولی نمیتونمپپپپپپمممم

    امروز داشتم ادیتاتو -اونایی که دانلود کردم- میدیدم و دلم براشون تنگ شدهㅠㅠ

    من حیلی بیشورم که سرما خوردم ولی بدون ماسک بیش بچه هام و با هستی بدون اهمیت خوراکی همو -به نوعی دهنی"-"- میخوریم و یکسره تو حلق همیم

     

    قالب میخوامㅠㅠ

     

    امروز راننده سرویسم دم کوچمون تصادف کرده بود بعد زنگ به بابام ما بیایم دنبال هستی و دخترش اونارو ببریم

    بعد بابام چایی خورد رفت دستشویی اماده شد دوباره چایی خورد...ما اومدیم دم در دیدیم راننده سرویسم بن بستو دور زده جلو در خونمونهxD

    بعد من بلند بلند خند مکردم یهو گفتم از بس دیر کردیم خودتون اومدید بعد بابام از خجالت یه لبخند گنده زده بود یهو به خودم اومدم دیدم پنجره ماشین باز بود و کل خنده هامو بابام شنیده😂😭

  • ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • سه شنبه ۲۵ بهمن ۰۱

    Daily #9

    بالاخره تبلتمو امروز گرفتم"-"

    کلی حرف زدم دارم حال ندارم

    ولی بدشانس تر از من نیسست اصلاㅠㅠㅠ

    دقیقا وقتی نمیتونستم بیام بیان یه خری انلاین شده که فکر کنم یه دو ناهی بخاطر درسش افلاین بود"^"

    اهههه

    اه

    ه

    هههه

    یه بدشانس دینه ای هم هست به نام هستی .... فکرک نید خانوادتون راضی باشن سگ بگیرین بعد گبفتید حواهرتون بهش حساسیت پیدا کنه نتونید نگهش دارید:))

    انصافا دیگه نمیخوام رو کسی کراش بزنم...به شخصه از رفتارای عجیب شخصی که روت کراش زده تو نخنه و بدم میاد"-"

    باران تازگیا تو مخمه...یه بار اینطوره که تو خیلی باحالی یبار اینطوریه تو مخمی خفه شو:|

    گمشو اصلا"^"

    وای دلم برا یه خرکی تنگ شده که اگر نت همراهی کنه میرم وبش😭😂

    تازگیا دارم کل سوالای تستی رو با ده بیست شی چهل پیزنم:))

    بابام میگه کنکور تا ۲ ۳ سال اینده برداشته میشه

    ولی مدرسه میگه هست و خواهد بود:|

    من چرا از کنکور سردر نمیارم...😂😭

     

    یکمم از پسرام نگم؟ㅠㅠ

    فکر کنید یکی رو نمیسنسید ولی رو وایبی که میده کراشیدxD

    شمارو با کینو اشنا مینکم~

    خیلی خره با اون عکسای زشتش اصلا..بمینبㅠㅠ

    هویز تو بویز پلنت دبیو میکنه ببینید کی گفتم"-"

    وبداراما جونسو ظبطش تموم شدㅠㅠ

    پیرا دوباره جایزه بردنㅠㅠ

    تولد دهیون بود~

    برای بقیه تولدا پسرا اینطورین که فقط بزار یه پست تبریک با کرم ریزی بزارم بره پی کارش و برای دهیون از جون مایه میزارن و بیشتر از ۳ خط -با فونت گوشی منxD- براش جمله های قسنگ مشنگ میگن و لیدر جون جونی بازی در میارن چپاسثتاㅠㅠ

    دلم میخواد قبل مدیر عاملای اس ام مال کیوبو خفه کنم-

    قاشق طلایی بالاخره دیدم و واقعا تو مخ مزخرف بود"-"

    منی که ده سریال نصه نیمه دارم: همچنان منی که میگم با کمبود سریال مواجهم:

    پسرا جایزه بردننینحیحی

    اخ از شیپای جدید بگم براتون؟ㅠㅠ

    yangten بشدت صوییتن و واقعا نمیتانمشانㅠㅠ

    دیشب چون نمیدونستم با کی عر بزنم پس به هستی حجوم بردم درحینی که خونه دوستش بود و اصلا اهل این چیزا نیست -کره ایا و کیپاپ-

    من: هستی کراشه

    همچنان من: هستی نمیتونمش...خیلی کراشههیهخثحیمیم

    هستی: حالا کی هست

    من: خوانندش...xD

    من و هستی کله صبح در راه مدرسه:

    من: هستی کراشم خیلی کراشه

    هستی: تو رو این کره ایا کراشی نه؟xD

    من: ارهxD

     

    یانگ یانگ بسدت کراس میباشد با ان خنده های زشتشㅠㅠ

     

    دومیش بشدت فرند شیپ ...جونسو وی آی و هیونسوک سی ای ایکس

    قبلا هم گفتم جفتشون مکنن هم اخلاقی و هم ظاهرش شبیه هم دیگن

    هیون تو مراسم مجری بود-همون مراسمی که پسرا توش بردن- بعد موقع اجرا وی آی هیون از جونسو داشت فیلم میگرفتxD

    اخرشم تو عکس دست جمعی جونسو بجای اینکه بره پیش وی آی کنار هیونسوک بودxD

    رفاقت این دوتا خیلی خوبهㅠㅠ

  • ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • يكشنبه ۲۳ بهمن ۰۱

    Daily #8

    من چندین و چندین روزه که گشادیم اومده بیام خاطرات خوبمو بنویسم و الان نصفشو یادم نیست:"))

    جدا باید برم دفترچه خاطراتی چیزی بگیرم-

    امروز اومدم با دینا حرف بزنم و دیدم دهمیا نیومدن مدرسه"-" ایشون همونیه که ۳ سال ازم بزرگتره و احتمالا تجربش بیشتره از بقیست

    زنگ بعدش رفتم پیس مهدیسا و باهاش حرف زدم..برعکس چیزی فکر میکردم از اینکه همچین مشکلی دارم تعجب نکرد و اصلا اون حس ترحمُ نداشت و بهم راه حل داد در صورتی که من فکر میکزدم اگر ترحم نداشته باشه قراره فقط نگاهم کنه و راه حل نده...

    ولی مشکل من چیزی نیست که براش راه حل بخوان بدن و بیشتر همدلی باید بشه ولی راه حل داد و من  موندم از کجاش در میاره...ایشون همونیه که نوع مشکل منو داره

    بهم گفت که جنبه های مثبت قضیه رو نگاه کنم و اون نکته های منفی رو یا مثبت کنم یا سعی کنم بهش عادت کنم:")

    من واقعا بعد اون زنگ حس بهتری دارمㅠㅠ

    زنگ بعد دیدم دینا اومده:|...

    بهش گفتم نبودی میخواستم باهات حرف بزنم..گفت ببخشید که نبودم"-"

    ~

    یه شاگرد جدید اومده مدرسه و اسمش الینا و هفتمه -همکلاسیم- و امروز خیلی باهاش اوکی شدیم و رسما وارد اکیپ شدxD

    اقا خیلی خر شانس من بعد ۷ سال و ۳ ماه از مدرسه رفتن تونستم گبا یه نفر دوست شم چه برسه اینکه روز اول اومد وارد اکیپ شد-

    خلاصه سر هدیه اومدم اطرافمو شلوغ کنم هم از بغل هم از جلو تا زیر نیمکت کتاب باز کنم ...

    بهش گفتم از میز بغل بیاد بغل دستیم بشه...بعد  یبار اومدیم کتاب باز کنیم معلم چپ چپ نگاه کرد

    دفعه بعدی اون اومد برام کتابو باز کنه معلمم فهمید!XD

    گفت نمرتو صفر میرارم به زمانی -مشاور اموزشی- هم میگم تقلب میکردی -منی که جلو زمانی تقلب کردم-

    خلاصه...بهش گفتم مگه شما خودتون تقلب نکردید قبلا دانش اموز بودید؟گفت نه:|

    ~

    یکم از هشتمیامون بگم-

    الینا و شایلی رل بودن و کل مدرسه می‌دونستن 

    الان کات کردن که بازم نصف ملت فهمیدن

    بعد امروز الینا رو تو حیاط تنها دیدم رفتم 

    -خوبی؟

    ...

    -عا خوبی معلومهXD

    *اول فکر کردم ناراحته ولی بعد دیدم گوشی دستشه و براش پوشوندن اون اونطوری وایساده

    بعد اومد برام تعریف کرد چیشده...

    +تو که میدونی من و شایلی رل بودیم؟

    -اره

    +خب خوبه...الان باهم کات کردیم 

    -میدونم

    +خب رو درینا کراش زدم و خودشم فهمیده که روش کراشم^-^...

    +نمیخوام باهاش رل بزنم چون شایلی ناراحت میشه و من خیلی فلان پلان و....

     

    خلاصه که الینا خوشحاله و شایلی مثل خر داره عر میزنه^-^ 

    جو دوستای الینا>>>

    جو دوستای شایلی<<<

    منی که پیش الینام ولی پیس دو طرفم چون با دو طرف اوکیم

    هستی و باران که پیش شایلین

    رفتم پیش دوست الینا بهش گفتم هر کاری میکنین بکنین ولی جلوی شایلی راجب این موضوع حرف نزنید و چون الینا کراش زده و صرفا چون بخواین رو الینا کرم بریزین شایلی رو از این بدتر نکنید...

    بهم گفت شما ها میدونین؟گفتم اره احتمالا هستی و باران و من فقط بدونیم

    بعد گفت یاخدا الان کل هفتمیا میفهمن ده به دهن میچرخه:|

    منو چی فرض کرده؟

    بعد زنگ رفتم سر کلاس یکی از بچه ها پرسید شایلی چشه؟ خیلی شیک گفت به تو ربطی نداره و هستی و ستایش یکاری کردن به غلط کردن بیوفتهxDㅠㅠ

    والا خب فضولین...

     

    +راننده سرویسمم باهاش حرف میزنم ولی خب...

    صحبت با بزرگترا رو دوست ندارم'^'

    درواقع میترسم چون بزرگترن بخوان اقدامی برای بهتر شدنم بکنن و به امید اینکه با حرف زدن اون همچی خوب پیش میره بدتر همچیو خراب کنه-

  • ۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • چهارشنبه ۱۲ بهمن ۰۱

    Daily #8

    هستی مثل بیشتر وقتا دیر کرد ولی مشکلی نیست چون من داشتم تند تند پودر قهوه و ابجوشو میریختم تو ماگ و درشو حتی نفهمیدم چطوری بستم و سریع زدم پایین ولی خب میگم دیر اومدن پس منم تا سر خیابون پیاده رفتم.

    بچه زنگ کامپیوتر و فیزیکو پیچوندن مافیا بازی کردیمXDDخوش گذشت و من سر مافیا فقط میخندیدم چرا؟یادم نیستXD روشان دست اول -سر کامپیوتر- چشماشو باز کرد و دو تا از مافیا ها رو دید ولی خب مشکلی نبود چون شهروند ساده بود و به بازی ادامه دادxD ولی چون شیطنت کرد گاد داستانمون انداختتش بیرون..منم از بس خندیدم با هستی انداختمون بیرون و نقشمونو لو داد.."دو تا شهروند ساده بودن" و من فقط داشتم میخندیدم طوری که همه عصبانی بودن بعدم با روشان رفتیم دفترو از رژینا گرفتیم و نقشارو دیدیم و باز هرهر کرکرXDDD

    سر زنگ فیزیک هم من و روشان بغل دستی بودیم و جفتمون نقشامونو بهم نشون دادیم و جفتمون شهر بودیم (من دکتر و اون روان پزشک) 

    -منو سیو کنیا

    +سر بازی رو من قفلی نزنی دفاع کنی فکر کنن مافیاییمxD

    همچنان جلویی هامون: اینا خیلی مشکوکن

    خلاصه خیلی خندیدیم سر این زنگمXDD

    بعدم سر زبان اهنگ گوش کردیم و از این زنگ تا اخرش من عصبی بودم:::))

    بهارک یه دختر بشدت تو مخه و واقعا تو عصابمه و نمیتونمشششش

    از سر زنگ زبان شروع شد و با پاش در کونی میزد:::::)) لعنتی من حتی با تو حرفم نمیزنم چطوری انقدر صمیمی رفتار میکنی...بعدم زنگ زیست معلمم داشت برام دستگاه گوارشو توضیح میداد که اون وسطا شنیدم صدام کرد ...بعد که حرفمون تموم شد رفتم پیشش گفتم کاری داشتی باهام؟ و اونم گفت نه و بعدش لپمو کشید و گفت "گوگولییی" :||| زهر مار.... لپم درد گرفت...و من هرچقدرم بغل این و اونم خوشم نمیاد هرکسی بهم دست بزنه...:)))

    حالا سارا...روز اول اومده کلشو کرده تو حلقم گردنبندمو دست میزنه نگاه میکنه-

    یمدت بعدش سایز روپوش ازمایشگاهمو نگاه میکنه:::::::))))))

    لعنتی بگو خودم بهت بگم بهم دست نزن انقدرررر

    اههههبخیحیمیمیجیجحیحبح

    سر ازمایشگاه قرار بود با ۶ تا از تو مخ ترین بچه ها تو یه گروه بشینم و بهارک هم تو اون گروه بووودمرمیججیجثجث

    رفتم تو گروه روشان و رژینا اینا-

    معلم: ازت نمره کم میکنما

    من: اشکال نداره

    معلم: برگرد سر جات...زیاد کم میکنمااا

    من: اگر نمره ازمایشگاهم ۵ تا هم کم کنین بشم ۱۵ مشکلی نیست-

    معلم: نمره زیست و ...کم میکنم

    منی که تازه فهمیدم نمره ازمایشگاه تاثیر رو مستمر علوم میزاره: به شیمیم دست نزنین ولی فیزیک و زیستو کم کنین مهم نیست...نمره شیمیم همینجوری کم هستㅠㅠ

    خلاصه باهاش حرف زدم و قبول کرد-

    سر زنگ ناهار  بچه ها لبه پنجره حشره دیده بودن (فکر کنم پروانه بود) و بدبخت لبه شیشه گیر کرده بود...فوتش کردم و از اون لا اومد بیرون بعد کل بچه ها غذا هارو جمع کردن رفتن بیرون درم رو به ما سه تا بستنXD

    ولی اخرشم نتونست پرواز کنهㅠㅠ

     

    پ.ن) من سرویسمو گفتم عوض کردم...با یه پیش دبستانی و یه دبستانیم...پیش دبستانیه دختر خیلی گوگولی و مستقلیه و هرچقدرم دیتش پر باشه یا حتی اگر بخوره زمین هم نمیزاره دستشو بگیری یا وسیله هاشو..ولی خیلی کیوت و مودبه...حالا دبستانیه...اسمت چیه؟ *چپ چپ نگاه کردن* دامر میپرسم اسمت چیه که از فردا اومدم دنبالتون تحویلتون بگیرم مثل امروز هعی اسماتونو جا به جا نگم::::))

    قشنگ اول از بالا تا پایین نگاهت میکنه و بعدم چشماشو ریز میکنه چپ چپ نگاه میکنه-

    خب درد:|

    حالا ما یه بزرگتر از خودمون میدیم...براش مودب میشدم پاچه خواری میکردم باهام دوست شهxDㅠㅠ

     

    پ.ن2) سر زیست یکی از بچه ها داشت تند تند میخوند و ما مینوشتیم و من خیلی یهویی گفتم ویت مینت پلیز...

    اوکی ولی اولین سوتی اینطوریم بود....

     

    پ.ن3)من در تمام زنگ ناهار هنگامی که داشتم کرم میریختم :  گودمرنینگ سانشاین

  • ۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • 𝘛𝘪𝘯 ‌‌
    • دوشنبه ۳ بهمن ۰۱
    ممنون میشم در صورت تمایل قبل از زدن تایید دنبال کردن ثبت سایت کنید=)
    ---
    میاد پیشتون با خوشحالی
    باب اسفنجی
    عاشق ابه این تپلی
    باب اسفنجی
    نداری دوستی به این خوبی
    باب اسفنجی
    اسفنج کوچیکه دندون خرگوشییی
    ---
    stays, I’m proud of you. always will be
    -Chan
    ---
    مهمترین فرصت زندگی فردا نمیاد بلکه همین لحظست
    -مامان هونگ جونگ
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    پیوندها